توی یه خونه قدیمه که یه ایوون داشت به بزرگی دل بابا بزرگ و مامان بزرگش
توی یه خونه قدیمی که علاوه بر همه ی بزرگتر هاش یه بچه ی 10و12 ساله هم بود
من بودم و سپید بودا و یه داداش
عصر هاش من و سپید، کتاب انتخابی.....پیام بازرگانی....یه گالری لباس و هزارتا بازی دیگه
آخر شب ما بودیم و مامان جون که قصه ی آقا راه آقا بیراهو میگفت و من سپید که با ته ته وجودمون گوش میکردیم.
تا دل شب حرف میزدیم و از آرزوهای قشنگمون میگفتیم
صبحش نفر سومم اضافه می شد و شیطنتمون به اوج میرسوند
چند تا چراغ زدیم شکوندیم
چند تا درخت از ته ریشه کن کردیم
چقدرغذا سوزوندیم
چقدر خونه ریختیم به هم
چقدر خودمونا زدیم به مظلومیت و آقاجونا مجبور کردیم واسمون یه چیزی بخره بخوریم
چقدرخاطره داریم ما...............
تا که سپید داشت می رفت خونشون چقدر بد بود
همه گریه می کردند
من ازهمه بیشتر....اما ته دلم میگفتم هنوز چیزی تغییرنکرده....اما حالا؟؟؟!!!!
یزرگ شدیم....خیلی
نه از اون خونه قدیمی خبریه دیگه
نه ازاون بابا بزرگ
نه دیگه یاد قصه های مامان جون میکنیم
نه از اون داداشی که هامیمون بود خبریه
بابا جون رفت پیشه خدا
خونه را خراب کردن
مامان جون رفت خونه جدید با نهایت امکانات
داداشی باهاموم سروسنگین شده
سپید؟؟؟؟
سپید....همدم تمام روزهای بچگیم
معلم دوم دبستانم
مونس تمام روزها و شب هایی که روحم خسته بود
داره ازدواج میکنه
داره عروس میشه
داره میره
بزرگ شده
خانوم شده
دریا شده
...
.
ومن تنها تر از همیشه
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
تو .....
..................
برای تو نمی نویسم
برای تویی که دوست داشتن نمی دانی
ساعت ها میگذرند
ثانیه ها میدوند
.
..
...
می خواهم روزهایی متفاوت بیافرینم
........................
..........
از نبودنت خسته تر از آنم که بتوانم طاقت بیاورم حجم سنگین این غربت را
تنهایی با تو امانم را بریده
نبودن در عین بودن
تو اینگونه ای
فراموشم شده ای...بیشتر از صد روز میگذرد.....و باز هم ثانیه ها میدوند
برای تو تفاوتی ندارد ....برای من؟؟؟!!
توانی نمانده
نفسی نمانده
مهری نمانده
می خواهم روزهایی متفاوت بیافرینم
می خواهم روزهایی متفاوت بیافرینم
می خواهم روزهایی متفاوت بیافرینم
با تمام ندیدن هایت
من ماندم و آرزوی دوباره دیدنت
آرزویی رویایی اما خاکستری
..
.
به چشم بر هم زدنی ساعت ها گذشتن..
روزها..
و باز من بودم که با نفس هایی به شماره در آمده قدم هایت را دنبال می کردم.
و اکنون من بودم و مهری دوباره
و روز ها ست که می گذرد
و من شیرینی مهری دوباره را در کنارم با تمام وجود احساس می کنم
روزهای به یادماندنی
خاطره هایی تکرار نشدنی
رویایی شیرین
درمانی هست اما توانی برای درمان نیست
تکرار می شود دوباره رویا های خاکستریم
ضرب ثانیه در گوشم ۱ ۲ ۳ ۴ می گذرد.....
می مانم و باز اشتباهی دوباره می آفرینم....اشتباهی مشابه!!
فراموشم می شود
شاید...............
اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
.
..
...
ـ من اول
در مرام عشق آن را بهتر که اول بمیرد
نه بجای تو........برای تو
خدا را هر صد شب صد بار خواستم کم کند ازعمربامحنت
و تو را عمری طولانی دهد
"دعا بود بهترین نه نفرین"
خواستم همدمی نجیب دهد تو را و عمری طولانی و با عزت
به تو
تویی که عدل همراه مهربانیت شده
" حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


