.......
و باز میروم کنار همان پنجره ی خیس ....خسته
باران بند آمده
اما گریه ی من خسته
نیلوفر آبی مرداب
کتاب سهراب
و خاطرات کودکی
می گذرد از ذهنم
پلک پنجره را میگشایم
نسیم و نوازش
کودکی آبی پوش
می خواند با آواز
باز باران با ترانه..با گوهر های فراوان.......
و باز باران می بارد

..........و من پلک بر تمام این ها می بندم.........
به قلم :دنـیـــا در پنجشنبه 1387/08/23 ساعت 22:55 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

سهم از با هم بودنمان
دنیـــــــــــــــــــایی شیـــــــــــــــــرین
از خاطره است.
من ،دنیا به کمک دوستم شیرین،این وبلاگ رو زدیم تا همیشه یا دمون بمونه تا کجا ها با هم همقدم و هم نفس بودیم...
دوتا ایمون دانشجوی رشته کامپیوتر هستیم.
من متولد 20/5 هستم و شیرین 15/6
هر جا هستیم و هر کاری میکنیم با همیم
خلاصه که دنیایی شیرین ،خاطره داریم از با هم بودنمون.
.
.
.
.
حالا شما همراه عزیز،از اینکه قدم گذاشتی به حریم ما....
مقدمت هزار هزار بار گل باران
فهرست اصلي
درد دلاي غريبانه
همراهان
نوشته هاي خاک خورده
طراح قالب
POWERED BY