همین جور به ظاهر ساده می گذرند

ثانیه ها

ولی این چشم منه که به حرکت تندشون خشک میشه

.

.

میرم سر سجاده صورتی رنگ و چراغ اتاقٌ به رسم همیشگی خاموش میکنم ومیشینم سر جانماز

تسبیحو میگیرم توی دستم و با تمام وجود سعی میکنم آروم باشم و مثل همیشه با خدای خودم درد دل کنم

نگاهمو میندازم توی آسمونی که داره رفته رفته سیاه می شه و شروع می کنم به حرف زدن

اول می خوام خیلی رسمی شروع کنم ولی

تا به خودم میام می بینم دوتا دستام رو به آسمون بلندهــــا دهنم شور از طعم اشکایی که بی محابا از چشمام میریزن

 

هرچی می خوام آروم باشم نمی تونم...

انگاری سالهاست که این اشکا توی چشمام و این غم توی دلم مونده

هرچی گریم شدت میگیره درد دلام بیشتر میشه

 

و آخرش

با تموم بندگیم سرما میزارم روی جانمازٌ  و ازش می خوام هرچی صلاحه همون بشه

 و بر خلاف اول کار خیلی آروم و ساده،بدون هیچ استرسی بلند میشم و میرم سر زندگیم

....

و باز  فردا یه روز دیگه

و باز چشم من و ثانیه ها............

 


 

به قلم :دنـیـــا در جمعه 1388/02/11 ساعت 17:35 موضوع در بهشت گاهی... در جهنم همیشه... به خـــدا میرسیـم | لينک ثابت